همیشه جمله های کوتاه رو دوست داشتم
سال نو مبارک
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 توسط KàTi
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390 توسط KàTi
|
یک یادداشت دور
برای او :
وقتی می خندد
با اینکه لبانم به همراه لبخند گرمش به لبخند آلوده می شود
اما در دلم غوغایی میشود
خداکند، خدا نکند
دلم نمی خواهد دلش بخواهد و دلم نمی خواهد دلش شکسته شود
خداکند که خدا نکند
برای تو :
وقتی با آن چشمان گیرایش برویم می خندد و برق از چشمانش دلم را میخ نگاهش می کند
وقتی می گویم چنین و به رسم باشد دست بر چشمانش می گذارد
و به اندازه همان ثانیه های کم دلم برای یک دل سیر دیدن چشمانش تنگ میشود
تنها می توانم بگویم
خداکند خدا کند
دلم می خواهد دلت بخواهد و دلت نخواهد دلم شکسته نشود
خداکند که خداکند
پ.ن: احتمالا براساس خواب ها خدا کند که خدا کند
پ.ن: برای خودم نوشتم اگه مفهوم و گیرا نیست ببخش.
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط KàTi
|
وقتی تمام داراییت این باشد و آن ،
چه کسی جواب می دهد از دست دادن این را و آن را.....
پ.ن : دلم هوس امام رضا کرده، کاشکی میشد ولادت حضرت رسول(ص) اونجا بودم
پ.ن.پ.ن: چقدر دور از ذهن
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 توسط KàTi
|
یادش بخیر
زمانی می نوشتم
خوشم نمی آمد خط می کشیدم
اما حالا پاک میکنم
یادم می رود چه می خواستم بگویم
دلم ....
نه این نبود
یادت هست....
نه نه این هم نبود
دوستت....
خدایا چه نوشته بودم
دوستم...
اصلا بگذار حرفی تازه بزنم
----صورتم از سرما می سوزد و لب هایم گز گز می کند ، شالگردن را کمی بالا می کشم و دست هایم را بیشتر در جیبم فرو می کنم ، ماشینی می ایستد و می گوید : دخترم تا میدان ابوذر می روم ، هوا سرد است ، اگر به مسیرت می خورد ، سوار شو، شالگردن را پایین می کشم و می گویم : متشکرم حاج آقا و سوار می شوم. روزگاری گذرانده اما انگار آرایشگر روزگار نتوانسته کاری از پیش ببرد، بزنم به تخته خوب مانده ، لبخند گرمی دارد و صدایی گرم تر ، تا خود میدان برای جوانان دعا می کند و از خدا بخاطر لطف هایی که در حقش کرده و زن و فرزند خوب تشکر می کند اما غصه دار مردمی است که شب را نیز با سختی روزشان می گذرانند . به میدان که می رسیم تشکر می کنم و پیاده می شوم . اما صدایش هنوز در گوشم است ؛ دخترم اگر روزی ما آدم ها را خدا داده بود به دست یکی از بندگانش ، چه بسیار روزی ها که بریده می شد....----
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 توسط KàTi
|
تو نیستی
یعنی هیچ وقت نبودی
درست مثلا حالا که....
تکیه گاهم می شود...
بی هیچ احساسی...
احساسم را می داند انگار
حرفی نمی زند و همه حرف هایم را مو به مو گوش می دهد
چقدر بد است حس نبودنت
چقدر خوب است که تکیه گاهم شده است
چقدر صادقانه واقعیت ها را به من نشان می دهد
بی آنکه محبت را آموخته باشد
--- شیشه ----
پ.ن: خسته تکیه دادم به شیشه اتوبوس خط واحد. دیدم مهربون تره از تو
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 توسط KàTi
|
به کودکیم که می نگرم هنوز همانقدر تپل است و سفید و با نمک
با چشمانی که به رنگ قهوه ای پالتوی امروزم است به چشمانم زل می زند
می خندم می خندد
اخم هم که می کنم اخم می کند
می گویم : چقدر به هم شبیهیم فقط من لاغرترم
می خندد و می گوید : و بلندتر و بزرگ تر و خسته تر و غمگین تر
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390 توسط KàTi
|
پیاده می شوم دنیا نگه دار ....
.
.
.
.
- با عرض پوزش قطار یه سره سوار شدین
- ایستادن امکان پذیر نمی باشد
- قطار دستگیره ترمز برای مواقع خطر ندارد
- خودتو اذیت نکنین
- نمی تونین بپرین پایین
- تو هر ایستگاه فقط تعداد معدودی می تونن پیاده شن
- قطار هر روز ایست داره اما شما قادر نیستین هروقت خواستین پیاده بشین
- قبلا توی بلیطتون درج شده اما بلیط ها دست مامور قطاره و به شما نمیده حتی یه نیگاه بهش بندازین - لطفا همسفر خوبی باشین و دیگه نگین نیگه دار نیگه دار ............ امکان پذیر نمی باشد
اِه اَه اُه ...
پی نوشت : نداشتیم اما قرار شد بنویسیم بعدا ....
بعدا : یادم اومد باید بگمم ببخشید یه مدته نیستم کم هستم گم شدم
به یکی می گن تو منی من تو ام حالا بگو تو کی هستی ؟ میگه خدا بکشدت که گمم کردی
جریان منه ....
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 توسط KàTi
|
█████████████████████████████████████
امام علی (علیه السلام ) :
بگذارید و بگذرید ، ببینید و دل مبندید ، چشم بیندازید و
دل نبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت .
▬▬▪■▄▀ ۩ شب های احیا التماس دعا ۩ ▀▄■▬▬
█████████████████████████████████████
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 توسط KàTi
|
گاهی
فقط یک تلنگر لازم است
تا تمام بغض های فروخفته ات باران شود و ...
عجب دنیای بی وفایی است و انسان در این دنیا بی وفاتر
و عجب دنیای غریبی است و انسان در این دنیا غریب تر...
-----
تقصیر تو نیست من همیشه ساکت ترین عابرم...

+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390 توسط KàTi
|
کسی چه می داند
شاید واقعا آن زمانی که ما فکر می کنیم به خط پایان رسیده ایم ، آغاز راه باشد .
زبان قلمم کمی دلخور است . این بار نه از تو ، که مثل خیلی وقت ها از خودم .
گاهی در انتهای این راه پر فراز و نشیب به هیچ می رسم .
نه اشتباه نشود هیچ نیهیلیسم ها نه ، هیچ نشدن ها ُ نکردن ها و ساخته نشدن ها و .... خلاصه اش این است ، با تمام آنچه در وجودم به ودیعه نهاد ، به هیچ هیچی نشدن .
پایان یک نقطه نیست . مانند کلمه اش چند نقطه دارد . گاهی در نقطه ای از پایان خودم را می بینم اما باز ...
آری باز کلمه ای که در ادامه خود همیشه یدی از کلمات را یدک می کشد . باز شاید بتوانم امیدی باشد و
خدا مرا تنها نمی گذارد....
مزخرف تر از همیشه نوشته ام ؟! نه تنها نسیمی به روحم آهنگی را نواخته که زبان نوشتنش را نمی دانم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390 توسط KàTi
|
امروز پایان دهه رحمت است و دهه مغفرت در راه است . به سپیده فردا نرسیده ، دهه مغفرت آغاز می شود . خدایا به رحمت واسعه ات قسم ، رحمتت را امشب بر ما انسان ها فزونی که امشب سخت نیازمندیم .....
پ.ن : چند روز پیش حدیثی با این مضمون از تلویزیون از یکی از معصومین شنیدم که دهه اول ماه رمضان دهه رحمت است و دهه دوم ماه رمضان ، دهه مغفرت و دهه سوم ماه مبارک رمضان ، دهه برائت .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390 توسط KàTi
|
من بودم
جاده بود
ماشین می رفت
هیچ موسیقی نمی نواخت جز موسیقی باد
که در گوشم نام تو را زمزمه می کرد
چشمانم را به جاده دوختم
پدر همیشه می گوید به این بیاندیش که راننده مقابلت دیوانه است
آهسته برو
....
آهسته بیایید!!!...
+
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 توسط KàTi
|
یگانه می خواند
معین می خواند
مهدی می خواند
مرتضی ...
همه می خوانند ....
پس چرا گوش من پر از صدایی که با دوریش شوره زار چشمانم را شعله ور می کند
+
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 توسط KàTi
|
ک م ن ت ا ل ب ی س ش
انگشتانم خاطرات خودکار را مرور می کنند
....
سلام
امروز خیلی دلم گرفته بود
خودکارم را برداشتم و گفتم کمی بنویسم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 توسط KàTi
|
ماشین ها همه زیر باران نقاشی شده بودند
هوای غبار آلود و باران
یعنی شاهکاری آسمان روی شیشه و ماشین و ....
حالا فکرش را بکن
شاهکارتر آنکه قلبی را به روی شیشه ماشین به رسم عشق حک کرده بود
منحنی لبخند را بروی لبانم نشاند
برق شادی را به چشمانم دواند
غم و ترس برای من یا برای دیگری را به قلب و ذهنم نشاند
حالا من ماندم و انبوهی فکر بی ثمر
می خواهم از فناوری ارتباطات برای محک احساسات انسانی استفاده کنم .....
کسی نیست بگوید کار اشتباهی است ..... ؟؟؟؟!!!!
.
.
.
به رسم عشق قلبی را بروی آینه ماشینش حک کردم ..... !
باران هم گاهی بیشتر از همیشه به دل فرصت عاشقی می دهد ها !!!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390 توسط KàTi
|
به رسم خدا حافظ همدیگر را در آغوش گرفتیم
گونه هایش را بوسیدم و گفتم این بوسه سفارشی است - امانت دار خوبی باشی
جوان بود و مسافر حریم کبریایی
برویم لبخند زد
- سفارشی نداری
گفتم خدا یارت
تنها می خواهم در کوچه هایی که قدمگاه مطهر مطهره ی محمد نبی (صلی الله علیه و آله ) است که قدم بر می داری
غربت مدینه را که با همه وجود حس کردی و مشام جانت لبریز شد از عطر یاس
وقتی با چشمان بارانی کبوتران بقیع را از پشت پنجره ها تا کنار گلزار مطهر نبی خدا مشایعت کردی
تنها می خواهم یادی از دل من هم بکنی ....
---
بانو ! کوچکترم از آن که بخواهم با این دست های به گناه آلوده برایت بنویسم تنها اکتفا می کنم به یک جمله :
شهادت حضرت فاطمه زهرا ( سلام الله علیها ) تسلیت باد
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 توسط KàTi
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 توسط KàTi
|
هر سال که می گذرد می گویم یک سال نزدیک تر شدم و یک سال دورتر
امسال برای نزدیک تر شدن به تو و دورتر شدن از دوری به تو تلاش می کنم
با تاخیر چندین روزه سال نو مبارک
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390 توسط KàTi
|
شمارش معکوش شروع می شود
ده
نه ، هشت ...
سه ، دو ، یک
پرواز
چقدر زمان کوتاهی است برای تجربه زیبای اوج گرفتن
تنها ده شماره ، نگاه پدر و مادر، عشقشان ، تصمیمشان ، تولدمان ، بزرگ شدنمان ، نگاهمان ، شروع عشقمان ، تصمیم ، طلوعی برای عشقی دیگر و پرواز ....
تازه به این نکته رسیده ام که تمام انسان ها در سه مرحله عاشقی شریکند ...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389 توسط KàTi
|
انسان
گاهی ابلهانه ترین حرف هایش را
به گردن جامعه می اندازه
......
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 توسط KàTi
|
نه در روزمرگی اسیرم نه به روز مردگی رسیده ام ( اولیشو با تشدید و فتحه م بخون )
تنها
با تنهایی خلوت کرده ایم
جایتان سبز
دنبال -من- می گردیم
من از او نشانی های خودم را می گیرم
و او از من نشانی های مرا می پرسد

+
نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389 توسط KàTi
|
دستهایم را فشردم
نفس قلم بند آمده بود
داد زد:
هی !
دوست من
یواش تر
گفتم :
توی مغزم هیچی نیست . نمی دونم چی بنویسم ؟
گفت :
چون می خوای حرفای مغزتو بنویسی . به حرفای دلت گوش کن
یکم دقت کردم
دیدم یه چیزی تو وجودم داره فریاد میزنه
یه صدای آشنا
صدای تنهایی بود که داشت یه چیزی زیر لب زمزمه می کرد ٬
" تنها تر از سکوتم روشن تر از ستاره عاشق تر از همیشه با من بخون دوباره "
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389 توسط KàTi
|
باران
مددی
دیدمش
به آغوش کشیده بودش
از غمی که در چهره اش بود دانستم وام دار غم بزرگی شده
پدرش مرده بود
و او
سخت در آغوش کشیده بودش
باران
مددی
چقدر ساده و سخت گذشتم از حال دلم
کاشکی از پنجره به بیرون نگاه نمی کردم
باران
مددی
+
نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389 توسط KàTi
|
گاهی بدست آوردن بعضی چیزها به قیمت از دست دادن بعضی احساساته
سخته احساساتتو بخوای قربونی کنی وقتی به هیچ چیز اعتباری نیست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 توسط KàTi
|
دست هایم خالی بود
سرد بود
اما هنوز حس زندگی در آن جریان داشت
به نشانه خداحافظ دست هایم را برایش تکان دادم
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389 توسط KàTi
|
بی هیچ دلیلی می خواهم بگویم
نه
حالا بگو دلیل بیاور
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389 توسط KàTi
|
از دنیا گریزان شده ام
تازگی ها
گوری تنگ را در گوشه ای دنج دیده ام
کوچک است
اما برای من و تنهایی جای بسیار دارد
به سوی این خانه تنگ و دنج شتابان شده ام
تازگی ها
دردی خفیف از پوسته قلبم آغاز می شود
و تا عمق جانم پیش می رود
تازه
تازگی ها انگار
در چشم هایم علائم سرطان می بینم
می ترسم
اما نه
گاهی خوشحال تر از گذشته به نظر می آیم
چقدر خوب است که تنها برای مصیبت هایم باید اشک بریزم
چقدر غمگین به نظر می آید لبخند های خشکیده بر صورتم

+
نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389 توسط KàTi
|
کاشکی گره از زبان دلم باز می شد
دلتنگم
برای تمام لحظاتی که تو هستی و من نیستم
برای تمام لحظاتی که گم نشده بودم

+
نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389 توسط KàTi
|
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله ی آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
... گفته بودم
*¨‘°ºO* زندگی زیباست * Oº°‘¨ *
گفته و ناگفته . ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
...
آری آری زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش
رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.
منظومه آرش کمانگیر- سیاوش کسرایی
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389 توسط KàTi
|